نيمانيما، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره

تك ستاره زندگيمان نيما

تولد داداش سینا

با سلام خدمت همه دوستای عزیزم....تو این چند وقته داداش نیما به دنیا اومد الان 5ماهشه..... اسمشو گذاشتیم سیناچند تا از عکساشو الان میبینیم
30 مهر 1393

تولد 6 سالگي گلم

با سلام خدمت همه دوستاي مهربونمون .بالاخره پسر ناز من 6 ساله شد.نيما جانم اميدوارم هميشه در زندگيت پيروز باشي .امسال سال مهمي برات هستش چون كلاس اول ميري و تجربه هاي متفاوتي بدست مياري.ماماني تولدت چند روز زودتر برگزار شد چون خاله جونت ميخواست نيني به دنيا بياره .يعني يه روز زودتر از تولد تو (سوم تير) به دنيا اومد و اسمش رو آيسان گذاشتند كه از همين به خانوادش تبريك ميگيم و اميدوارم قدمش مبارك باشه: با موبايلم نتونستم از تولدت عكس بگيرم بخاطر همين چند تا از عكساي آتليه ات كه اخيرا انداختي رو برات ميذارم: يدونه هم عكس مامان و بابا رو ميذارم: ...
13 تير 1392

بالاخره اومديم

سلام به همه دوستاي گلم.اميدوارم حال همگيتون خوب باشه.اومدم تا چند تا عكس از نيما بذارم و كمي حرف بزنم . از اونجا كه به آخر سال نزديك ميشيم توي مهد نيما يه جشن با عنوان نمايشگاه كاردستي و نقاشي برگزار شد(در تاريخ 91/12/8)كه من و بابايي رفتيم خيلي خوش گذشت كاراي بچه ها رو ديديم و هر بچه اي با زبون شيرينش به ما توضيح ميداد .اينم چند تا از عكساش: حالا تاريخ 91/12/17 يعني همين پنجشنبه توي سالن مشق واقع در خيابان استاد معين جشن نوروز براي بچه هامون برگزار ميشه كه نيما هم توي گروه سرود و نمايش هستش و از ساعت 16تا 19 هستش كه با بابايي حتما ميريم و عكس ميگيريم. راستي چند تا كلاه و شال بافتمي كه عكس يه كلاه قلاب بافي را براتون ميذارم امي...
13 اسفند 1391

علت تاخير

سلام به همه دوستاي مهربونمون.از اونجا كه تايم اينترنت شركتم كم شده ديگه نميتونم زياد اينجا بيام البته يه سايت ديگه هستش كه بيشتر اونجا هستم .از همه عذرخواهي ميكنم و دوستتون دارم ...
8 بهمن 1391

اولين دندونت افتاد

سلام خوشكل مامان . و سلام به همه دوستاي عزيزمون.اميدوارم حال همگي خوب باشه.عزيز دلم چند وقتي بود كه يكي از دندونهاي جلوييت لق شده بود من هم كه دل كشيدن ندارم بالاخره دو روز پيش وقتي غذا مي خوردي افتاد خيلي گريه كردي چون خون ميومد فكر ميكردي كه چي شده تا شب مي ترسيدي كه حرف بزني بالاخره اونقدر راضيت كرديم كه جيزي نشده شروع به حرف زدن كردي .حالا امروز ديدم كه يه دندون ديگه جاش دراومده يعني فعلا سفيد شده .چند تا از عكسات رو ميذارم تا خودت هم ببيني البته اين عكسا رو وقتي حالت خوب شد گرفتم اين هم يه عكس تو حياط مهد ...
10 آبان 1391

روز عرفه

عرفه آمد و من باز مصفا نشدم، حاجی معتکف یوسف زهرا نشدم، همه گشتند سفید و دل من هست سیاه، باز هم شکرکه پیش همه رسوا نشدم مطمئن باش ، حرفهایت هرچند تکراری باشد یکی هست که به آنها گوش میدهد آن کسی نیست جز خدا   سلام بر عرفه که جانمان را به رایحه و خنکای نسیم نوازش می دهد . . .   آیا در رؤیاهایتان، سبکبالی و لذت پرواز روح را احساس کرده اید؟ عرفه، رؤیایی است که به حقیقت می پیوندد . . .   در روز عرفه، دست های خود را به سوی آن بی نیاز بالا می بریم و پیوسته دعا می کنیم: خدایا! غروب این روز را با غروب گناهانمان یکی گردان . . .   خدایا! آن‌گاه که جان ها و اندیشه ها از نسیم فرح‌بخش نام و یادت سرشار...
4 آبان 1391

ديدار با خاله نرگس و پنگول

عزيز دلم روز پنجشنبه 27 مهر برديمت پيش پنگول و خاله نرگس .مراسم توي شهر قدس بود ولي واقعا شلوغ بود من كه به عمرم اين همه بچه و جمعيت نديده بودم اونقدر خوشحال بودي كه نگو و نپرس همش اداي پنگول رو در مياوردي چند تا فيلم ازت گرفتم كه بدون صدا ضبط شده فقط تونستم دوتا عكس بگيرم چون بيشتر مشغول فيلمبرداري بودم كه اونم خراب شد .اميدوارم هميشه لبانت خندان و دلت بدون غصه و غم باشد دوست دارم گل پسرم. راستي جديدا تكاليفت رو بدون اينكه من بگم مي نويسي خيلي خوشحالم كه چيزي كه مي خواستم شده و تو درس نوشتن اذيتم نميكني بگذريم كه انواع نقاشي ها رو مي كشي .كلاس دو زبانه هم توي همون مهد برگزار ميشه كه ثبت نهامت كردم و از اول آبان شروع ميشه.برات بلز هم ...
29 مهر 1391

روز جهاني كودك مبارك

سلام . من هم امروز 16 مهرماه روز جهاني كودك رو به همه بچه ها بخصوص پسر گل خودم تبريك ميگم و اميدوارم كه هيچ بچه اي در سرتاسر دنيا بدون خونه و زندگي و پدر و مادر نباشه . گلم هميشه اولين خواسته ام برات سلامتي بوده يعني براي همه بچه ها اين آرزو رو دارم ، خدايا بچه هامونو به تو مي سپاريم همونطور كه اين هديه رو به ما دادي هميشه و در همه جا مراقبشون باش و ما بزرگترا رو كمك كن تا بتونيم بچه هاي خوب و سر به راهي تحويل جامعه بديم.آمين.... به خانه ها صدای شادمان کودکان      ترانه ی بهار زندگیست      به خانه ها نگاه مهربان کودکان      زلال چشمه سار زندگیست       ...
17 مهر 1391

سرماخوردگي نيما

ديشب رفتم خونه مامانم .همسرم شبكار بود نيومد.نيما شديد سرفه ميكنه . بالاخره بردمش دكتر و يه آمپول بهش زد. چشمتون روز بد نبينه كل مطب رو گذاشت رو سرش خيلي گريه كرد.من هم براش قلاب ماهيگري خريدم و سرش رو گرم كردم .دو تا عكس ازش گرفتم   ...
13 مهر 1391